تبليغاتX
نفرین شده

نفرین شده

دلم ناجور گرفته....

امشب حتی اشکامم باهام قهرن....

وای....اگه این بغض بترکه.....

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

شیشه ای می شکند...

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده

کنان می آمد...

تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم...

هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

خسته از همه چیز ...

غصه ها . . .

بی مهری ها ؛

سرگردانی

تمام وجودش سرد و بی روح

دلش شکسته ؛ می سوخت!

دلش می خواست

دیواری پیدا کند . . .

تکیه گاهی و فارغ از همه ی تلخی ها ....

چشمانش را ببند

و دیگر....

اما



در این دنیا ...

تکیه گاهی ندید...

اعتمادی نبود

هیچ کس سرخی چشم ها...

و لبخند زورکی اش

را حس نکرد

انگار همه چیز سنگی بود

یکهو غم همه ی سینه اش را گرفت . . .

با خودش گفت:

انگار نیست . . .

هیچ دیواری؛هیچ مامنی ؛ هیچ محکمی

هیچ . . .


پ. ن :چقدر دلم میخواست الان کنارم بودی خواهر گلم اما افسوس............

پ.ن: اینو نقاب زن دوست عزیزم فرستاده

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت ......

"حسین پناهی"

.....................................

خیلی خسته ام خیلی ....کاش راهی بود برای رها یی از این به ظاهر زندگی

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 
بگذار بي صدا غروب كنم
از پس اين تنهايي!!!
اخر صدايم در سكوت ثانيه ها گم شد....
و من سالهاست تنهايي ام را مغرور وار به رخت ميكشم

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت2 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

دیگه حسابی خسته شدم

دیگه بریدم

چرا هر روز یه مسئله واسه غصه خوردن هست؟

تا میای جون بگیری تا میای به خودت برسی داغونت می کنن مسخره شده همه چی مسخره و مزخرف........... از همه چی حتی از خودمم بدم میاد......

انگار محکوم شدم به این زندگی اجباری ......هیچ راهی وچود نداره .....

محکومیت چقدر تلخه.... وای که حتی دیگه جونی واسه نوشتن ندارم

همیشه این دست نوشته ها آرومم میکرد اما چرا حالا داره داغونترم میکنه.....چرا این بغض لعنتی بی خیالم نمیشه....

.............خدا بهت نیاز دارم

چرا ارومم نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت9 بعد از ظهرتوسط نفرین شده | |

دلم شدید گرفته دارم دیوونه میشم...............

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت8 بعد از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

صدایت نمی کنم ....

 

مبادا به یاد آوری بی کس غریبی را که روزگاری

 

تو همه کس او بودی ....

 

نگاهت نمی کنم...

 

مبادا چشمانی را به یاد آوری که تمام لحظاتش

 

از دوری تو گریان بود....

 

تو را در فراموشی ساختگی ات رها می کنم...

 

و میدانم که هنوز.....مرا به یاد داری.....

 

چون باغبانی که هیچ گاه، نهالی را که با دستان خویش کاشته

 

فراموش نمی کند

 

و همین برایم کافی است .....

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

اگه گریه بزاره مینویسم/ کدوم لحظه تورو از من جدا کرد

 

نگو اصلا نفهمیدی نگو نه/تو بودی اونکه دستامو رها کرد

 

خودت گفتی خداحافظ تموم شد/ منو تو سهممون از عشق این بود

 

خود تو حرمت عشقو شکستی/ بریدی آخر قصه همین بود

 

اگه مهلت بدی یادت میارم/ روزایی رو که بی تو عین شب بود

 

تموم سهمت از این دنیا عزیزم/ بزار یادت بیارم یک وجب بود

 

بهت دادم تموم آسمونو / خودم ماهت شدم آروم بگیری

 

حالا ستارها دورت نشستن/ منو ابری گذاشتی داری میری

 

بیا برگرد از این بمبست بی عشق/ بزار این قصه اینجوری نباشه

 

آخه بذر جدایی رو چرا تو؟/ چرا دستای تو باید بپاشه

 

خداحافظ نوشتن کار من نیست/ آخه خیلی باهات ناگفته دارام

 

اگه گریه بذاره مینویسم/ اگه مهلت بدی یادت میارم

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

 

 نمی دونم کار درستیه که همش دارم از غم و غصه میگم و می نویسم و گریه میکنم یا نه ؟؟؟؟

اما ! یه موقع هایی لازمه. یه دل باید بلرزه ٬ یه چشم باید گریه کنه ٬ یه اشک باید پوست صورتت رو لمس کنه .....

انگار اسیر شدم... یه اسیر که فقط می تونه از غم و غصه بگه.

به خدا ! غم تنهاییه که آرومم نمی ذاره و باغث می شه که من اینطوری مدام از غم بگم و بنویسم.

بازم امشب مثل همه شبای دیگه دلم از  این دنیا و زندگی گرفته ........ انگار سهم من از این زندگی دو تا چشم خیس و یه قلب

درب و داغون و شکسته است.

یه قلب شکسته که هیچ امیدی به زندگی دوباره نداره... احساس تنهایی می کنم.

تمام خاطرات مسخره ام مدام از جلوی چشمام رد می شن .

چه یادگارهای تلخی از این زندگی با خودم دارم..یه قلب شکسته ٬ دو تا چشم همیشه گریون و چند تا خاطره تلخ تلخ تلخ .....

 

هیچ کسی رو ندارم که با حرفاش آرومم کنه ٬ بهم آرامش بده٬ منو امیدوارم کنه ٬ دستای سرد و خسته ام رو بگیره تو دستاش و نوازشم کنه .........

 

فقط خودمم  با یه دل پر درد و یه بغض مسخره که تو گلومه ...........

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

بگید بباره بارون
                        دلم هواشو کرده


بگین تموم شدم من
                             بگید که برنگرده


بهش بگین شکستم
                      بهش بگین بریدم


نه اون به من رسید و
                           نه من به اون رسیدم


برهنه زیر بارون
                             خراب و درب و داغون


از آدما فراری
                       از عاشقا گریزون


بذار کسی نبینه
                   غرور گریه هامو


بذار کسی نفهمه
                       غم توو خنده هامو


یه زار ِ سختِ سختم
                       یه باغ ِ بی درختم


سفیده گیس عمرم
                       سیاهه روز بختم


تنم داره میلرزه
                        تو این هوای پرپر


گاهی نداشتنه دل
                            به داشتنش می ارزه

از طرف داداش هادی.

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

می دانی ای خدا...........!

هر گاه به آسمان نگاه کردم دیدم تو در تنهاییت هیچ گاه تنها نیستی و تنها نمانده ای

چرا که همواره بوده اند انسانهایی که تنهاییت را پر کنند....

 

نمی دانم ای خدا ....!

تا به حال از آسمان به من نگاه کرده ای  که چگونه در این شلوغی تنها مانده ام ....؟!

ای خدا ! بیدارم مکن که حرفها بسیار دارم...............

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

باز شب است...

صدای هق هقم با غم می رقصد

وجود خالیت آراسته تر از قبل خود نمایی میکند

جاده هم با من ناله سر میدهد

چشمانم را به سوی پنجره می بم اما بیزار از دیدن ..... باز شب است.

مهتاب خانه اش را گم کرده است

باد آواز جدایی می خواند

ابر اشکش یخ زده و برف می بارد

من تو را نمی بینم.... آری باز شب است.

اشک هایم عرش را به صدا در می آورد

دلم دوباره می شکند و نبودنت نفسم را میگیرد.

                               .................................................

 

تا حالا شده دلت واسه خودت تنگ بشه ؟؟؟

تا حالا شده یه چیزی روی سینه ات سنگینی کنه و تا گریه نکن نفهمی بغضه؟

تا حالا شده هر کاری میکنی کلافه بشی ...؟؟؟

تا حالا شده یه چیزیت باشه و نفهمی چته .. ؟؟؟

« تا حالا شده از روی به کسی خنده ات بگیره ؟؟؟ »

تا حالا شده کلی حرف واسه گفتن داشته باشی اما تا قلم رو بر میدای همه یادت بره...؟؟؟؟؟

شده ؟؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

وقتی برای پیدا کردن یه پناهگاه واسه گریه کردن خودت رو به آب و آتیش زدی و

آخرش با اشکهای خشک شده بهش نرسیدی

وقتی یه دل پر از درد داری و نمی تونی سنگینیشو رو دوش کسی بزاری

وقتی که از صدای خنده هات .خنده های خودت گریه ات می گیره

وقتی دیگه از دوست داشتن و دوست داشته شدن متنفر شدی

وقتی با ارزش ترین چیزها تو نگاهت بی ارزش شدن

وقتی دیگه از همه چیز خسته شدی....

                      اون موقع است که مثل من به آخرش رسیدی....

 

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

من از صدای نفسهام دیگه دارم خسته میشم

فقط یه پرونده بودم که تا ابد بسته شدم

«خاطره های لعنتی ولم کنین دارم میرم

شماها زندگی کنین من دیگه باید بمیرم»

اه کسی سراغمو از شماها گرفت بگین

اون مثل زنده ها نبود فقط یه مرده بود همین..........

 

 

 

دارم دیونه میشم خدایا ...نمیدونم چی کار کنم...خسته ام خیلی خسته... کاش یکی بفهمه

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

بغض سنگینی توی گلومه ... می خوام راحت گریه کنم  ... صدای آهنگ زیاده ! حال میده ولی حالمو  عوض نمی کنه ٬ آهنگ غمگینی که صداش بلند و گریمو در

 میاره ... آروم آروم اشکم از چشمام پایین میاد ... آروم آروم ٬ آهنگای غمگین شده دردو دل ... شده حرف دل من .... صداش بلنده داره تو گوشم زمزمه می کنه:

چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه می کنی

چیه دلم شکستی؟ واسه کی داری گریه می کنی؟

چیه دلم غریبی ؟ چی دیدی داری گریه می کنی ؟

 آره می بینید ؟ اینه حرف دله من ! گریمو در میاره ٬ چی بگم ؟ آرومم خیلی آروم ! ولی گریه می کنم ٬ خسته شدم بخدا خیلی خسته شدم ... اینه آرزوی من : یه روز کاملا

 شاد و با آرامش ! ولی کو ؟ کجاست ؟ با کی ؟ کجا ؟ خسته شدم بخدا ...چرا یکی نمی فهمه من چی میگم؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

قلبم امشب از دردِ غمي به خودش مي پيچد

 من به دنبال کلامي درذهن

 که بگويم چيست اين غم..........................

 و نمي يابم کلامي بارها پرسيدم از خود شعر گفتن ها را چه سود...........................

 نه کسي مي خواند

 نه کسي مي شنود

 واگرهم که شنيد تو بدان

عمق کلامت را نمي فهمد...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت0 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

 

تنهایم

اشکهای بی کسی ام جاری

در کوچه های زندگی

تنها و بی کس زیر باران غم زده قدم می زنم

صدای پایم را حتی خود نمی شنوم

اشکهایم

بسان زندگیم شور است

باران تو ببار

شاید صدایت مرا از سکوت ابدی در آورد

صدای باران در ناودان زندگی

تکرار می کند

تو تنهایی . تو تنهایی

آخر کوچه رسیدم

طاقتم طاق است

جویبارها جاری

همچنان اشک های بی کسی خواهم ریخت

                                 .............................................

 

وسکوت........

زیباترین آواز در سمفونی تنهایی

در اوج فرو رفتن در خویش

در اعماق قله ی رهایی

به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا

که برهاند تورا از قفس بغض

که بپرسد:

( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟))

کاش گوشی .سکوتم را میشنید

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت0 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

انتظار می کشم و باز انتظار می کشم

 کار دیگری جز انتظار ندارم.

انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند.

 انتظار برای روزهای بهتر، انتظار برای پایان تیرگی ها،

انتظار برای گفتن حرفهای نگفته ای که راه گلویم را سد کرده اند،

 انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم،

 انتظار برای شنیدن صدایی عاشقانه از میان تیرگی شب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

زندگی.زمین

واژه های زیبا پشت نقاب

زمین منجلاب پست در ظاهری فریبنده

انسانهای دروغ پرست و خیال پرداز

میتوانی خیالاتشان را در نقوش فیلم هایشان ببینی

میان منجلاب و دروغ منجی میاید و حقیقت پیروز میشود

اری خیال فریب

زمین را می نگرم و حقیقتی نمی یابم

واژه ای به نام حقیقت فقط واژه است

و دروغ.فریب.پستی

همه جا را پوشانده

و هق هق من از زمین ازآسمان از کفتارهای انسان نما نیست

خدا از تو دلگیرم

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

در آستانه ي کوچه زندگي,دفتر تقديرم را نظاره مي کنم

که دستان قدرتمند سرنوشت آن را ورق مي زند

و نوشته هايش را با قلم قسمت تغيير مي دهد

آرزوي اين را داشتم که روزي بتوانم بوته سرنوشت را

از ريشه بخشکانم

تا هيچ وقت نتواند دفترم را با دستان بي مهرش ورق زند

و آنان را که دوستشان دارم هيچ گاه با تکرار واژه قسمت

از من نگيرد

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت2 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

حد ِ وسط ندارم

انتظار را دوست ندارم

نمیدانم هر کدام تا چه اندازه همدیگر را می خواستیم ؟؟؟

حد ِ دوست داشتن چه کسی بیشتر بود؟

که نتیجه این شد !!!

تو ابتدا و من انتها

شاید تو انتها و من ابتدا !!!

نمی دانم . . .

دیگر هیچ نمی دانم . . .

من حد وسط ندارم

تو را برای همیشه نگه داشتم

زندانی کردم . . .

در قلب ِ کوچکم

کاش می توانستی ببینی

ای کاش  . . .

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت3 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

به ثانیه ای نرسید

 نفسم بالا نمی آمد

دنیا جلوه ای نداشت

یادآوری کل خاطرات   خیلی کوتاه و غمگین

 و باز هم غمگین . . .

راهی نیست . . .

  باید گذاشت و گذشت

   از  زندگی ، و تو  . . .

بودنم همه ی تلاشم   و زندگیم

  همه و همه بود برای تو 

اما اکنون . . .

رفتنم    تلاشم

  غرق در زندگیم

    همه راهیست به فراموشیِ تو

اما . . .

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت2 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

 

چقدر دلم گرفته امشب 

  حس می کنم نفوذ سرما را در مغز استخوانم

   در سکوت سرد تنهایی

   نمی دانم که امید دارم یا که نامیدم

 صدایی مرا می خواند:

  لحظه ها را دریاب

    زمین گرد است

    لحظه ها را دریاب

"شاید زمانی که به پایان خط رسیدی

 

                                                            باز هم در نقطه شروع ایستاده باشی "

<< لحظه ها را دریاب >>

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت2 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است....

هیچ کس نیست که فریاد پر ا زمهر تو را پاسخ گوید گرم

نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمر

راه محبت پوید قدمی....

خط پیشانی هر جمع خط تنهاییست ... در نگاه من و تو حسرت بی فرداییست...

 

                              

یه شب گند و دلگیر مثل تموم شبها

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت1 قبل از ظهرتوسط نفرین شده | |